Saturday, December 09, 2017

Sunday, October 29, 2017

I don't know... چه می‌دانم...‏: جاسوس مطرود خود را کشت

I don't know... چه می‌دانم...‏: جاسوس مطرود خود را کشت: خبرگزاری‌ها دیروز جمعه 30 مارس گزارش دادند که جسد لئونید شبارشین Shebarshin Шебаршин رئیس پیشین ک‌گ‌ب روز پنج‌شنبه در آپارتمانش در مسکو یاف...

I don't know... چه می‌دانم...‏: جاسوسی که طرد شد

I don't know... چه می‌دانم...‏: جاسوسی که طرد شد: به‌تازگی در اینترنت به نام لئونید شبارشین Leonid Shebarshin برخوردم، و نیز دوستی از کودتای "دارودسته‌ی هشت‌نفره" در اتحاد شوروی پ...

I don't know... چه می‌دانم...‏: سوپ اسفناج

I don't know... چه می‌دانم...‏: سوپ اسفناج: سوئدی‌ها سوپی با اسفناج درست می‌کنند که برای من گواراست. یک موقعی خواستم مشابه آن را بپزم، کمی این‌ور و آن‌ورش کردم، و چیز خوش‌مزه‌تری در...

I don't know... چه می‌دانم...‏: از جهان خاکستری – ۱۱۴‏

چه می‌دانم...‏: از جهان خاکستری – ۱۱۴‏: نان، نان و دیگر هیچ!‏ از کودکی همواره «نان‌آور» خانواده بوده‌ام. و آه، چه قدر و چه ساعت‌های دراز و حوصله‌سوز از ‏عمرم در صف نان گذشته. کیس...

Thursday, September 21, 2017

Chris De Burgh - Spanish Train

دیارمشکوک

Wednesday, August 09, 2017

یـادداشـت‏ های شـــــبانه: (۷۵)

ابراهیم هرندی

• البته می توان گفت که انسان در جهانِ ذهنی خویش است. یعنی که مغز ما تنها به نمادِهای ذهنیِ جهان، که ساخته ی خود مغز است، دسترسی دارد و می پندارد که این جهانِ نمادین،‌ عکسی از همان جهانِ بیرونی ست. اما چنین نیست، زیرا که جهانِ ذهنی هر فرد،‌ در پرتو تجربه و دانش و بینش و زمان و مکان و نیازهای او شکل می گیرد و انگ و رنگی عاطفی و انسانی دارد. این چگونگی، بنیاد هرگونه تقسیم بندی میان علم و فلسفه و فیزیک و متافیریک را بی اساس می کند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۶ مرداد ۱٣۹۶ -  ۲٨ ژوئيه ۲۰۱۷


۴۹۶. از خِش،‌خِشِ مضاعف، تا مردنگی و تاپو

شاعری را از دیدگاهی،‌ ویژه کاری واژه هم می توان دانست. این ویژه کاری دربرگیرنده ی گرینش بجای واژگان می شود و نیز نهادنِ آگاهانه ی هر واژه در کنار دیگری،‌ به گونه ای که آلیاژ شعر در زنجیره ی واژگان دمیده شود. شاعر، ‌آنسان که زرگری، سینه ریزی را الماس آجین می کند،‌ واژگانِ نوبار و آبستن و ذهن انگیزِ خود را در متن شعر خود می نشاند و با آن ها تصویرهای تازه ی شاعرانه می سازد. شاعری که با افسون واژه ها بیگانه است و آوای واژه ها را نمی شنود،‌ هرگز نیز نمی تواند هنگامه ی هارمونیک و روانگردانی از همنشین کردن واژه ها در خوشه ای از شعر بپا کند. رازِ افسونِ شعر، در شیوه ی همنشانی و همنشینی دو یا چند واژه با یکدیگر است که نُت های پنهانی از موسیقی شعر را پدید می آورد و در آسمانِ جانِ انسان می باراند. این افسونِ واژه ها که می گویم، آنچنان گستره ای ژرف و پُرپهناست که گمان نمی کنم هرگز هیچ دانشی بتواند آن را شناسایی کند. شاعران،‌ کاربرانِ غریزیِ‌ این حوزه اند و بی که بدانند، با آرایش های بی نامی که تاکنون بسیاری از آن ها شناسایی و تعریف نشده است،‌ ذهن خواننده و شنونده ی شعر را شکوفه باران و آفتابی می کنند. شاید راز این چگونگی روزی شناسایی شود و با نرم افزار سُرایش بتوان زیباترین شعرهای ممکن در هر زبان را پدید آورد. اما تا آن زمان،‌ جهان شیفته کارِ گرانانی چون؛‌ حافظ، مولوی،‌ سعدی،‌ سنایی،‌ شکسپیر،‌ ییتز، هولدرلین، جان دان، ‌دانته، لی پو، شوسر،‌ پوشکین، امیلی دیکینسون و شاعران خوبِ کنونی و آینده باشد.

- پس نگرشِ شعری که در آن به زبان در شعر بهایی داده نمی شود....؟

این نگرش دو چشم انداز دارد؛ یکی آنکه زبان را در شعر، ‌خالی از مُغلق گویی و آذین بندی ساختگی می خواهد. دیگر آنکه در آن،‌ ساختار زبان نمادی از قدرت در هر زمان و مکان پنداشته می شود و برآن است که شاعر باید از پیوند قدرت با زبان آگاه باشد و ناخواسته و نادانسته، ارزش گسترِ فرهنگِ قدرتمندان نشود. پس هر این دو چشم انداز، به زبان در شعر، اهمیت ویژه ای می دهند و بران آند که سویه ها و رویه های پنهانتر آن را آشکار کنند. اگر شعر در زبان و با آن سروده می شود و واژگانِ آن، ظرف های شعراست، نمی توان از پرهیختنِ شعر از زبان سخن گفت. البته شاعر می تواند و باید واژه ها را از بارهای معنایی روزمره پر و یا خالی کند و آن ها را نمادهای تصویری شعر خود نماید. هم نیز می شود که شیوه ی همنشینی واژه ها در شعر را چنان کند، که هریک در پرتوِ‌همسایگی با دیگری، انگ و رنگ و آهنگی تازه بخود گیرد.

فراتر از آن، شاعر باید آگاهی زبانی داشته باشد. آگاهی زبانی اکنون بخشی از آگاهی سیاسی مردمان فرهیخته است و هر گوینده و نویسنده ی کاردانی،‌ در گفتن و یا نوشتن می کوشد که بیهوده، ارزش گذاری و یا ارزش برداری از گروه هایی که فرودست انگاشته می شوند، ‌نکند. امروز آگاهیِ زبانی،‌ چون بخشی از حقوق بشر، به همه ی گستره های فرهنگ و سیاست کشیده شده است که رویدادی بسیار نیکوست. اما شاعران در گذشته نیز،‌ آگاهی زبانی را بخشی از ابزارِ‌کارِ خود می دانستند. برای نمونه، حافظ، شعر خود را قند پارسی خوانده است و سعدی، گزینه ی داستان های کوتاه خود را،‌"گلستان" نام داده است."   

آگاهی زبانی، گفتمانی فراتر از آگاهی سیاسی و فرهنگی ست. برآیندی از آن توانایی درخشاندن واژه در شعر به گونه ای ست که در ذهن شنونده و یا خواننده ی شعر،‌ برنما شود و بدرخشد. نمونه ای از این چگونگی را در این خانه از شعر شاملو می توان دید:‌

با قیچی سیاهش
بر زردی‌ِ برشته ‌ی گندمزار
با خِش ‌خِشی مضاعف
از آسمانِ کاغذی مات
                         قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش
                            چیزی گفت

در اینجا واژه های؛‌ قیچی،‌ برشته،‌ گندمزار، خش خش،‌ مضاعف،‌ کاغذی،‌ مات، قوس، کج وخشک،‌ همه با برجستگی، بارِ معنایی دیگری بخود گرفته اند و شیوه ی همردیفی آن ها با یگدیگر،‌ چند تصویر درخشان پدید آورده است،‌ قیچی سیاه بال های کبوتر، زردیِ‌برشته ی گندمزار،‌خش خشِ مضاعف و بریدنِ قوسِ کج، از آسمانِ کاغذیِ مات.

اما در برابرِ شاملو، ما شاعرانی نیز داشته ایم و داریم که بجای آن که بتوانند واژه را پَردهند،‌ گاه واژه، آن ها را ببازی گرفته است. این چگونگی در شعر، شاعران ایرانی برونمرزی بیشتر آشکار است. برای نمونه،‌ شاعری، که واژه ی، "مردنگی" برایش خوش آهنگ و رازگون بوده و در ذهن اش "خیز" برداشته بوده است، آن را چندبار بیجا بکار برده است. دیگری از "نواله" و "تاپو" نوشته است و با اشاره به " تاپوی دوستی" و "نواله شبگیر"، نشان داده است که این دو واژه را بی معنا و اثیری یافته است.

شاعری که بیرون از حوزه زبانی خویش است،‌ اندک،‌ اندک رشته های پیوندش با زبان مادری اش دگرگون می شود. هر واژه، پیش از آن که ظرفِ معنی ویژه ای باشد،‌ برای هر کاربرِ زبان،‌ یک یا چند بارِ عاطفی نیز دارد. این بارها می توانند روانگردان باشند و بر رفتارها و کردارهای هماره همسانی را برانگیزند. گاه واژه ای و یا جمله ای،‌ پیش از آنکه بارِ معنایی ویژه ای برای شنونده و یا خواننده خود داشته باشد، بارِ عاطفی گرانی با خود دارد که می تواند انگیزاننده ی جسم و جان او باشد. نمونه این واژه ها،‌ دعاها، وردها، وداها و آیه هایی ست که باورمندانِ‌ به آن ها، بی که با زبان آن ها آشنا باشند،‌ با خواندن و شنیدنشان، انگیخته می شوند و حالت های روانی ویژه ای را تجربه کنند. برای مثال،‌ می توان به اثرِ روانگردانی "ربّنا" ی شجریان را بر ذهنِ مسلمان یا مسلمان زاده ی ایرانیِ‌ میانسالی که یکماه از هر سالِ کودکی خود را با شنیدن آن دعا،‌ پیش از افطار در روزهای ماهِ رمضان ‌گذرانده است،‌ اشاره کرد. او-‌ شاید بی که چیزی از معنای واژگانِ آن دعا بداند – با شنیدن نخستین واِژه دگرگون شود و خود را در مداری دیگر بیابد و آرام و رام و سبکبال و دلگرم شود. همین دعا می تواند برای کسِ دیگری، بارِ عاطفی منفی و اندوه زایی داشته باشد. بارِ عاطفیِ واژه ها درغربت، کم و زیاد می شوند. با گذرِ زمان، برخی از واژها انگ و رنگ نوستالژی می گیرند و خوش آهنگتر و دلنشین تر می شوند و خوشتر در جمله ها می نشینند و چندی نیز،‌ ناخوشایند و یا ناخوشایندتر،‌ هراس آور و یا هراس آورتر. مجموعه ی این چگونگی، پس از چندی،‌ کارهای اهل قلمِ برونمرزی را اندک، اندک از حوزه ی فرهنگی زبانِ شاعر درو می کند و از آن گستره، آرام، آرام بیرون می راند. از آن پس روزی فرامی رسد که همه ی نوشته های نویسنده ی غریب، برگردان فرهنگِ میزبان خود – به گونه ی ویژه ای که وی فراگرفته است - به زبانِ مادری او باشد. . نگاه کنید که نویسندگانی که در صدسال گذشته در هندوستان،‌ روسیه، اروپا، امریکا و سرزمین های دیگر زیسته اند، تا دریابی که چه می گویم.

دوری پایدار از سرزمین مادری،‌ اگر برای همگان خوب باشد - که نیست – برای هنرمند و نویسنده ای که برای همزبانان خود می نویسد، ناکامی آوراست. برای شاعر بد است و برای نویسنده بدتر. غربت، فرهنگ ستان و روانگردان است و جغرافیای خیالِ نویسنده را بازپردازی می کند. اگر که غربت نشین در سرزمین خود،‌ نقشی درگیر داشته بوده است، درغربت،‌ ای بسا که نقشی حاشیه ای بیابد و از او انسانی با تجربه هایی بسازد که گفتگوی او با خواننده اش را به گفتگویی درونی روبگرداند و پس از چندی او را از نوشتن بازدارد. هم نیز، مکانیزمِ "خیزش واژگانی"،‌ ذهن او را چنان دگرگون کند که کارهایش اندک، اندک روبه سستی و بی مایگی بگذارد.۲ این رویداد را، اکنون پس از نزدیک به چهار دهه،‌ پناهندگی و تبعیدگزینی،‌ در کارهای چندی از شاعران و نویسندگان ایرانی می توان دید. این موضوع آنچنان پردامنه است که نمی توان در اینجا و اکنون بدان پرداخت و کارِ من هم نیست.۳

............
۱. مردنگی= نوعی شیشه چراغ بزرگ و دهان گشاد که در گذشته بر روی شمع یا چراغ می گذاشتند تا از وزش باد خاموش نشود. مردنگی را پیراهنِ چراغ نیز می خواندند.
تاپو= خُمی از گلِ نیم پُخته که پیشینیان در آن کندم، جو،‌ ارزن و دانه های مانند این ها در آن می ریختند.
نواله= لقمه. گلوله ٔ خمیر که از آرد جو کنند و ساربانان به گلوی شتر افکنند تا ببلعد.

۲. مرادم از خیزش واژگانی،‌واژهایی ست که با عاطفی و نوستالژیکِ گرانی دارند و هنگامی که پس از سال ها، دوباره شنیده و یا خوانده می شوند،‌ذهنِ انسان را درگیر خود می کنند.
۳. در این باره، نمونه های فراوانی در ذهن دارم، اما می ترسم که آوردنِ آن ها در اینجا بسیاری از شاعران زنده ی برونمرزی را برنجاند.

***

۴۹۷. داروین و دین.

دستاوردهای تئوری چارلز داروین درباره ی چگونگیِ پیدایش هستی، ‌آنچنان ژرف و بنیان کن بوده است که گستره دانش های زیست شناسی،‌ انسان شناسی، پزشکی،‌ رفتار درمانی و کردارشناسی را دگرگون کرده است. این تئوری همچنین در سده بیستم میلادی، گفتگو و کشمکش درباره ی پیوند میان دین و دانش را پُرنماتر از همیشه کرد و آفرینش گرایان (Creationists)،‌ و برآیش گرایان (Evolutionists)، را رویاروی همدیگر قرار داد. آفرینش گرایان بر این باورند که جهان آفریده ی پروردگاری تواناست که انسان را بخاطر گناهی نابخشودنی به زمین تبعید کرده است تا با تکامل یافتن،‌ شایستگی خود را برای بازگشت به بهشت نشان دهد. اما از دیدگاهِ برآیش گرایان، انسان نیز دسته ای از رسته ی جانوران، بر درخت پُربارِ هستی ست که هیچ برتری بر دیگر جانوران ندارد و همانند آنان، روزی عمرِ ژنتیکِ نسل وی بپایان می رسد و مانند گیاهان و جانوران ِ دیگری که در گذشته برروی زمین می زیسته اند و اکنون نشانی از آنان برجا نمانده است،‌ نابود و ناپدید می شود. جدالِ میان این دوگره،‌ در آمریکا بیشتر از جاهای دیگر نمایان بود و همچنان نیز هست.

این کشمکش،‌ توجه همگان را به سوی داروین و باورهای دینی او نیز کشانده است. کسانی که این جدال را پی گیری می کردند، می خواستند بدانند که باورهای دینی داروین چیست. داروین در خانواده ای بدنیا آمد که از کلیسای انگلیس،‌ (Church of England) بُریده بود. وی پس از رها کردنِ رشته ی پزشکی در دانشگاه ادینبرگ، به خواهشِ پدرش در دانشگاه کمبریچ به تحصیل علوم دینی پرداخت. پدر چارلز داروین دوست می داشت که فرزندش علوم دینی بیاموزد و کشیش بشود. در کمبریچ، چارلز داروین با تاریخ طبیعی آشنا شد و شیفته ی اندیشه های دانشمدارِ جان هِرشل که استادِ الهیاتِ طبیعی بود، ‌شد. الهیاتِ طبیعی،‌ (Natural Theology)،‌ کتابی تازه از فیلسوفِ دین شناسِ آنزمان،‌ ویلیام پی لی بود که در آن، نویسنده ی کتاب از ساختارِ الهیِ در طبیعت سخن گفته بود و برآن بوده بود که خداوند،‌ جهان را چونان ساعت سازی زبردست، چنان ساخته است که هر چیزش بجای خویش نیکوست و همه ی اجزای آن در راستای رفاه و رستگاری انسان آفریده شده است. پی لی،‌ تنِ انسان را کامل و بی عیب می دانست و برآن بود که این آفرینه ی کاملِ الهی،‌ برروی زمین که آموزشگاه الهی برای پرورش معنویات است، می تواند و باید راهِ‌ تکاملِ معنوی در پیش گیرد و نماد آفرینشگری الهی و نماینده اوبرروی زمین باشد.

داروین نیز در زمان دانشجویی خود در دانشگاه کمبریج، با چشمداشت به اندیشه های پی لی، ‌برآن بود تا با گردآوری فسیل های گوناگون،‌ دستِ‌ خدا را در این چگونگی نشان دهد. اما در سفرِ علمیِ پنج ساله ای که به جزایرِ گالاپاگوس در سرزمینی که اکنون اکوادور نام دارد،‌ داشت، اندک، اندک پس از بررسی گیاهان و جانوران و فسیل های آن جزیره ها، دریافت که گیاهان و جانوران در هر سرزمین، ویژگی هایی دارند که در پیوند با ماندگاری در همان سرزمین شکل گرفته اند. این دریافت، داروین را به تردید در آفرینشی بودن ناگهانی هستی و یکدست بودن نمودهای آن واداشت. پرسش این بود که اگر خداوند جانوری مانند لاک پشت را آفریده است،‌چرا این جانور در هر سرزمین شکلِ ویژه ی خود را دارد و کالبدی سازگار با آن سرزمین یافته است. این نکته،‌ ذهنِ داروین را متوجه اختلافِ ادیان بر سر خدا و دین و آفرینش و همه ی چیزهایی که ادیان را به کشمکش و جنگ با یکدیگر وا می دارد،‌ نیز کرد و این اختلاف را گواهی بر همگون بودن و ساختگی بودن همه ی ادیان دانست. 

درنگِ داروین در ناهمخوانیِ‌ گزاره های ویلیام پی لی با مشاهدات او در سفر پنچ ساله اش،‌ او را به بازنگری باورها،‌ پنداره ها،‌ انگاره ها و پیش داوری هایش درباره ی گیاهان و جانوران کرد. برای نمونه، داروین از خود پرسید که اگر همه چیز در جهان بجا و نیکوست، پس چرا زنبورِ ایکنمون می تواند ملخ زنده را فلج کند و بکشد و برروی تن او تخم گذاری کند تا زنبورک های او پس از آنکه سر از تخم در می آورند،‌ آن را بخورند؟ پرسش هایی از این دست،‌سبب شد که داروین اندک، اندک دست از دینداری بکشد و در سال ۱۸۹۴ بگوید که؛‌ "در روزهای یکشنبه،‌ هنگامی که خانواده ام به کلیسا می روند،‌ من به گردش در طبیعت می پردازم." اگرچه داروین هرگز خود را بی دین نخواند، اما زمانی گفت که؛ "علم هیچ پیوندی با عیسی مسیح ندارد و عادتِ مردانِ دانشی این است که هر گواهی را با دقت بنگرند و وارسی کنند،‌ سپس وی افزود که،‌ " البته من باور نمی کنم که هرگز وحی ای در کار بوده است. در پیوند با آینده نیز باید بگویم که هر کسی باید خودش درباره ی آینده به گونه ای که می پندارد،‌ داوری کند."

از آن پس، داروین سه بار درباره ی خدا و دین سخن گفته است که در سه یادداشت در بیوگرافی او ـ که بخواسته ی وی پس از مرگ اش منتشر شد، آمده است. *

گفـــتاورد ۱.

"پرداختن به این موضوع که باور داشتنِ معجزاتی که پشتوانه ی دین عیسوی ست،‌ برای انسان عاقل مدرک روشنی می خواهد، و این که ما هرچه بیشتر درباره ی قوانین ثابتِ طبیعت می دانیم، امکانِ رویدادن معجزه در ذهنمان شگفت انگیزتر می نماید، و نیز این که اندازه ی نادانی و زودباوری مردم در روزگاران کهن، در پنداره ی ما نمی گنجد، و هم این که انجیل نمی توانسته است همزمان با رویدادهایی که گزارش می کند،‌ نوشته شده باشد، و این که روایت های آن، پُر از خطاهای بزرگ در پیوند با جزئیات مهم است، همه سبب شد که من اندک،‌اندک باور خود را به مسیحیت به عنوان وحی الهی از دست بدهم. اگرچه اخلاقی که در انجیلِ عهدِ جدید آمده است، زیباست، نمی توان کتمان کرد که بخشی از این زیبایی، ناشی از تفسیرهایی ست که ما امروز بر استعاره ها و نمادهای آن می گذاریم."(ص ۸۶).

گفـــتاورد ۲.

"... نمی توانم درک کنم که چگونه کسی باید آروز کند که مسیحیت دین حقیقت باشد، ‌زیرا که زبان این دین، ‌آشکارا نشان می دهد که مردانی که آن را باور ندارند – و در زمره ی این مردان، پدر، برادر و نزدیک به همه ی دوستانِ نزدیک من نیز هستند، برای همیشه (‌در آن جهان)، مجازات خواهند شد. پس این دکترینی دوزخی ست." (ص ۸۷). 

گفـــتاورد ۳.

اکنون (سال ۱۸۷۲ میلادی) باورهای دینداران مسیحی را گواهی بر وجود خدای دانا می دانند. اما شک نیست که هندوها و محمدیان (مسلمانان) و پیروان ادیان دیگر نیز، هریک باورهای خود را با تمامِ وجود، دلیل وجودِ خدا و یا خدایان خود می دانند و بودائیان، گواهی بر وجود نبود خدا. باورِ دینداران بعنوان گواهی بر وجودِ خدا زمانی پذیرفتنی می بود که همه مردمان جهان خدایی یگانه را بپرستند. اما ما می دانیم که چنین نیست. از اینرو، ایمان و باورهای پیروان دین، گواهی بر وجود چیزی نیست.(ص ۹۱)

در پیوند با نکته ی دوم باید گفت که همه اعضای خانواده ی داروین، با دیده ی تردید در راست بودنِ دین مسیحیت می نگریستند و پدر بزرگ وی، ارسموس داروین که طبیعت شناسی نامدار بود، از شکّاکانِ نامدارِ روزگارِ خود بود. وی در زمانی که بی خدایان را به دار می ‏آویختند، طبیعت را پرستشگاه خویش می‏ خواند و خِرَد را ناب‏ ترین گوهرِ انسانی می ‏دانست. وی خود را زاده عصرِ روشنگری می‏ پنداشت و دانشجویان خود را به خِرَد گرایی و خرافه ستیزی راه می‏ نمود و برآن بود که، "اگر می توان چیستانِ هستی را با روش ‏های علمی واگشود، دیگر چه نیازی به افسانه ‏های آسمانی ‏ست؟" پژواکِ اندیشه ‏های ارسموس را در نگرشِ نوه او چارلز داروین، به آسانی می ‏توان دید.

...............
books.google.co.uk

***

۴۹۸. رازِ پـیوندهای پنهان

افسردگی، آزردگی،‌ دلتنگی،‌ غربت، دوری و خودکشی،‌ همه ریشه در آگاهیِ انسان از بودن در جهان دارند. جانورانِ دیگر، هرگز چنان گرفتاری هایی ندارند، زیرا که آن ها از بودنِ خود در جهان آگاه نیستند. گیاهان و جانوارن – بجز انسان و میمون های هم نیای او مانند عنتر وشمپانزه و گوریل- خود بخشی از هستی هستند و نمی توانند خود را از آن جدا بدانند. اما انسان، پوستِ تنِ خود را مرزِ میان خویش و جهان می داند و خود را درون تن خویش می پندارد و هرچه بیرون از آن است را،‌ جهان می انگارد. این گونه است که می توان گفت که جانوران "باجهان" هستند و انسان و خویشاوندانِ برآیشیِ او،"درجهان".

اگرچه توانایی آگاه بودن از هستنِ خویش، انسان را در جداکردنِ راه خود از جانورانِ دیگر توانمند نموده است، اما آگاهی، بازتاب های ناگوار بسیاری نیز برای او دارد که یکی از آن ها، حس کردن یکنواختی هستی و خستگی توانفرسای ناشی از آن است. ساختار ذهنی انسان به گونه ای ست که حس های پنجگانه خود را هماره درگیر با انگیزه ها و انگیزاننده های بیرونی می خواهد. خیره شدن به هر پدیده ای که در گستره ی دید انسان است،‌ سبب می شود که پس از چند دقیقه،‌ مرکزِ بینایی از ثبتِ آن پدیده باز بماند و جهان در پیشِ روی بیننده تاریک شود. گوش سپردن به هر آوای یکنواخت و تکرار شونده نیز،‌ پس از چندی شنوایی انسان را از کار می اندازد، انگونه که دست ساییدنِ پیاپی برهر سطح،‌ توان لمس کیفیت آن را از انسان می ستاند. این ویژگی همه ی جانوران را در برمی گیرد و نقشی زیستیارانه دارد تا جانوران در یک جا نمانند و از گرسنگی نمیرند و یا شکار نشوند. این چگونگی،‌ بنیادِ زیستیِ گرایش ذهنی انسان به جابجایی و تغییراست. البته تنها انسان است که از این چگونگی آگاه است و می داند که دگرگون کردن جان و جهانِ خود را دوست می دارد. این دوست داشتن تا بدان اندازه برای انسان ارجمند است که وی برای تغییر و روان گردانی خود دست به خوردنی ها و نوشیدنی ها و کشیدنی های زهرناکی مانند الکل و افیون می زند. رازِ خوشداشتِ رقص، سماعِ،‌ ورزش، سفر، باده نوشی، دودکشی،‌ موادزنی، چله نشینی، اعتکاف، پرش،‌ آب بازی و هرآنچه زمینه ی فرار از مدار را برای انسان فراهم می آورد، تجربه تازه ای ست که براثرِ پیدایشِ توهَمِ رهایی از دستِ هستی برای اندی و چندی فراهم می شود. برای نمونه، لذتِ شناور بودن در آب، وزن مخصوص بدن انسان را کم می کند و انسان برای لحظه ای می پندارد که در جهان دیگری ست. نمونه ی دیگر چرخیدن به دور خود است که از تکنیک های روانگردان بسیار کهن می باشد. این کار سبب می شود که انسان فضای اطراف خود را، چرخان بدورِ سرِ خود بپندارد. این چگونگی، این پنداره را در ذهن درویشِ چرخنده پدید می آورد که وی از زمین کنده شده است و در حال پرواز عروج به آسمان است. نیز چنین است تجربه پریدن از زمین به آسمان و یا فرود آمدنِ با شتاب به زمین (پرشِ بانجی) و یا افسونِ دیدنی ها و خوردنی ها و نوشیدنی ها، پس از ماه ها چله نشینی وخودداری.

رازِ‌ رفتارها و کردارها و داروهای روان گردان در برهم زدن شیوه ی اطلاع رسانی حس های پنچگانه به مغز انسان است. برخی کارکردِ عصب های اطلاع رسان را تند می کنند، مانند کوکائین، و گروهی نیز کُند، مانند تریاک. این هر دو می تواند برای انسان خوشایند باشد و او را با تجربه تازه ای روبر کند که وانهادِ آن توهم بودن در جهانی دیگر است.

تا اینجا هر چه نوشتم ، درباره روانگردانی با دستبرد فیزیکی در دگرگون کردنِ تورینه ی اعصاب انسان بود. گونه ی دیگری از روانگردانی نیز داریم که در آن با دگرگون کردنِ انگاره ها و پنداره های فرد، چشم انداز او را جابجا می کنند. این شیوه را پیامبران،‌ فیلسوفان، تئوریسین ها، مهندسان اجتماعی و فرهنگی و نیز گفتاردرمانگران بکار می برند. ذهنِ انسان که هسته ی هستی اوست،‌ از راه پنج راه و روزن با جهان در گرفت و دادِ هماره است و با کمک آن ها،‌ جهان آشنای معناداری می سازد. البته سازه های سازنده ی جهان در ذهن انسان را فرهنگِ رایج که دستکار قدرتمندان حاکم است،‌ هماره آماده برای درونهفتنِ ذهنِ نوزادان دارد. اما آنان که شانس آموختن و اندوختن دارند و در گذار از آموزش و پرورشِ خود، توانایی اندیشیدنِ انتقادی می آموزند، می توانند با به پرسش گرفتنِ آنچه می بینند و می شنوند و می خوانند،‌ جهانی بدلخواه خودِ بسازند و با فراگیری بیشتر و آشنایی با چشم اندازهای تازه، جهان خود را همیشه تازه بدارند. در حقیقت بهترین راهِ زدودنِ زنگ هستی و گریختن از یکنواختیِ زندگی،‌ پی بردن به پیوندهای پنهان میان پدیده های جهان است. آگاهی از این پیوندها،‌ نگرشِ انسان از هستی را هماره دگرگون می کند و جهان را برای او تازه و بازدیدنی می سازد.

گریز از آزارِ یکنواختی با جورِ دیگر دیدن،‌ تنها از راه آموختنِ پیوندهای تازه در میان پدیدارهای گیتی شدنی ست. برای نمونه،‌ زیستبوم گرایی را بپندارید که همیشه از شنیدن خبرِ آتش گرفتن جنگلی در جایی از جهان، آزرده و اندوهگین می شود و زمینیان را نفرین می کند که چرا کوشش بیشتری در برای جنگلبانی و نگهبانی از این سرمایه بزرگ طبیعی نمی کنند. اکنون کسی به این دوستدارِ طبیعت بگوید که آتش سوزی،‌ بخشی از چرخه ی زیست هر جنگل است و رویدادی طبیعی و بسیار کهن است و کاری هم به افزایش جمعیت و شهرنشینی و توریسم ندارد. آتش، از سویی فشارِ ناشی از فشردگی گیاهانی را که چنان نزدیک به هم روئیده اند که دیگر نور و نوشاک به هیچیک از آن ها رسد، کاهش می د هد و از سوی دیگر، با خاکستر باردارش، زمین را غنی می کند.
این سخنان می تواند، پیوند آتش با بهبودِ جنگل و بهزیستی آن را، جایگزینِ پیوندهای پیشین که یکی از آن ها، آتش یعنی نابودیِ بکند. در این سناریوی خیالی،‌ آموختنِ نکته ای تازه،‌ سبب شکل گیری پیوندِ ذهنیِ تازه ای می شود که به یکباره چشم نگرش آن دوستدارِ‌طبیعت را تغییر می دهد و از آن پس خبر آتش سوزی در هیچ جنگلی را ناگوار نمی یابد. این گونه است که می گویم،‌ آموختن،‌ شیوه ی پی بردن به پیوندهای پنهان میان پدیدارهای جهان در ذهن انسان است که چشم انداز او را تعییر می دهد و جهان را برایش نو می کند.
.....................
البته می توان گفت که انسان در جهانِ ذهنی خویش است. یعنی که مغز ما تنها به نمادِهای ذهنیِ جهان، که ساخته ی خود مغز است، دسترسی دارد و می پندارد که این جهانِ نمادین،‌ عکسی از همان جهانِ بیرونی ست. اما چنین نیست، زیرا که جهانِ ذهنی هر فرد،‌ در پرتو تجربه و دانش و بینش و زمان و مکان و نیازهای او شکل می گیرد و انگ و رنگی عاطفی و انسانی دارد. این چگونگی، بنیاد هرگونه تقسیم بندی میان علم و فلسفه و فیزیک و متافیریک را بی اساس می کند.

***

۴۹۹. نوبتِ اما و اگــــر

تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد
در دورهِ ما، نوبتِ اما و اگر شد

یک خنزریِ پنزری از ره نرسیده
شاهنشه اسلامی عمامه بسر شد

هر راه سوی چاه، سراسیمه روان گشت
هر بد که در اندیشه ی ما بود، بتر شد

هر پویش و هر جوشش و هرکوششِ ناچیز
همسایه ی دیوار به دیوارِ خطر شد

فواره خون از دل این خاک بپاخاست
جام دل ما، کاسه ای از خون جگر شد

در همهمه ی خیزوستیزی که شد آغاز
این سینه ی ما بود که بیهوده سپرشد

بیدِکهنِ شهر که تندیسِ طرب بود
انداخته شد، دار شد و دستِ تبر شد

طومار مُغان، جِقّه ی کی، قُـبّه ی نادر
با تاجِ خشایار، همه بارِ سفر شد

خوردند و ببردند و به بیگانه سپردند
فرهنگِ زمان،‌ سنّتِ بردار- و- ببر شد.

مام وطن آزرده و پژمرده و خاموش
سهم اش زجهان،‌ چشم تر و دامنِ تر شد

صدها سده گیتی هیجان داشت نه خیطی
تا نوبت ما شد، همه چی زیروزبر شد!

Tuesday, July 25, 2017

موسیقی ایلیاتی؛
اگر تا به حال تصورتان از «روشنفکر جماعت» آن جمعیتِ انبوهی است که در کافه‌های تاریک و دودآلود؛ سیگار پشتِ سیگار دود می‌کنند. حتما تلاش کنید «پروین بهمنی» را بشناسید؛ آن‌وقت تصویری حقیقی از واژهٔ «روشنفکری» پیدا خواهید کرد؛ هر چند طرفتان یک زنِ ایلیاتی باشد؛ زنی که اصرار دارد لباسِ محلی‌اش را همیشه به تن داشته باشد و ...
پروین بهمنیبه گزارش «تابناک با تو»؛ «تحیر» این جامع‌ترین کلامی است که می‌توان بعد از چند ساعت معاشرت با «پروین بهمنی» به کار برد. او می‌تواند با داستانِ زندگی‌اش کاری کند که از خودتان شرمگین شوید. تمامِ کارهایی که تا به حال انجام داده‌اید و به نظرتان بزرگ آمده است را پوچ کند و هیچ کند و باعث شود سرتان را که روی بالش می‌گذارید؛ فکر کنید که چقدر به خودتان و زندگیتان بدهکارید. او تمامِ تصوراتتان را به هم می‌ریزد.

اگر تا به حال تصورتان از «روشنفکر جماعت» آن جمعیتِ انبوهی است که در کافه‌های تاریک و دودآلود؛ سیگار پشتِ سیگار دود می‌کنند و خلاصهٔ کتاب‌های جست‌وجو کرده در «گوگل» را تند و تند برای هم تعریف می‌کنند و از این کافهٔ خیابان کریم‌خان تا آن کافهٔ خیابان‌های انقلاب، کلاه‌های عجیب و غریبشان و لباس‌های رنگیشان را به رخ می‌کشند و به خاطرِ چهار کتابی که خوانده‌اند یا فلان اثری هنری که خلق کرده‌اند، از عالم و آدم طلب‌کارند، حتما تلاش کنید «پروین بهمنی» را بشناسید؛ آن‌وقت تصویری حقیقی از واژهٔ «روشنفکری» پیدا خواهید کرد؛ هر چند طرفتان یک زنِ ایلیاتی باشد؛ زنی که اصرار دارد لباسِ محلی‌اش را همیشه به تن داشته باشد و بهترین روزهای زندگی‌اش روی چند هکتار زمین گذشته باشد.

پروین بهمنی
 
حالا این روز‌ها او مدرک دکترای افتخاری گرفته؛ اصلا افتخاری هم هست که کسب نکرده باشد؟ کنسرواتوار موسیقی چایکوفسکی، شبی را به نامش کرده، بانوی فرهنگ سرزمین‌های ترک‌زبان شناخته شده و ده‌ها و ده‌ها فستیوالِ مختلف از سراسرِ دنیا افتخارِ حضورش را داشته‌اند. با «پروین بهمنی» آشنا شوید. این یک توصیهٔ روزنامه‌نگارانه نیست؛ یک دعوت است برای شناختِ خودتان، زندگیتان و سرزمینتان:

 از اولین مواجهه‌تان با موسیقی می‌گویید؟ از اولین معلمتان در موسیقی؟

زندگی قشقایی‌ها و ایلیاتی‌ها با موسیقی عجین است. اصلا نیازی نیست که ما معلمی داشته باشیم؛ چون همه خودشان می‌خوانند و می‌نوازند و زندگیشان با موسیقی می‌گذرد. می‌دانید؟ زندگی ایلیاتی خیلی سخت است؛ «کوچ» کار دشواری است و موسیقی به آن‌ها کمک می‌کند تا بتوانند این سختی‌ها را تحمل کنند. با این همه، بعضی‌ها بیشتر به این هنر علاقه دارند.

صرف‌نظر از آن جنبه ی عمومی، برخورد نزدیک‌تر و شخص‌ترتان با موسیقی چطور بود؟

دایه‌ام همیشه برایم لالایی می‌خواند؛ او زن بسیار خوش‌صدایی بود. بوی دایه و صدای دایه در زندگی من تاثیر خیلی زیادی گذاشته است. از‌‌ همان زمان بود که به موسیقی علاقه‌مند شدم، از آن طرف پدرم صدای خوبی داشت و بسیار به موسیقی علاقه‌مند بود. بعد از آنکه ایل قشقایی، را یک‌جا نشین کردند، او یک باغ و یک خانهٔ بزرگ در روستایی به نام «جای‌دشت» کنارِ شهر فیروزآباد فارس که اکثر موسیقی‌دانانِ توانمند آنجا زندگی می‌کردند، بنا کرد و به خیلی از موزیسین‌های محلی آنجا امکانات می‌داد و کمکشان می‌کرد.

آن زمان مثل حالا نبود که مردم با هم تعارف داشته باشند، زنگ و آیفونی نبود. بعد از کار، غروب‌ها همه دور هم جمع می‌شدند و اگر لقمه نانی داشتند، با هم می‌خوردند. خانهٔ ما هم پر از رفت و آمد موسیقی‌دانان بود و به اصطلاح «فرهنگسرا» ی روستایمان. من هم بچه بودم و دور و بر آن‌ها می‌پلکیدم. شاید خیلی هم هنر نکردم که موسیقی کار کردم، موسیقی برای همهٔ قشقایی‌ها مهم است.

و شما در این محیط بزرگ می‌شوید.

بله! بزرگ‌تر که شدم، رفتم قاطی بزرگ‌تر‌ها (خنده). پدرم تشویقم می‌کرد و من هم می‌خواندم. عموی مادربزرگم «حبیب‌خان گرگین‌پور» از بهترین نوازندگانِ سه‌تار قشقایی بود. «منصورخان بهمنی» هم در آواز صاحب‌سبک بود و از اقوامِ ما، استاد محمد قلی خورشیدی هم از اساتید بسیار بزرگ قشقایی بودند، همهٔ این‌ها دور و برم بودند. صبح‌ها چشمم را که باز می‌کردم، یکی داشت می‌زد و یکی می‌خواند.

وقتی کسی «کوراوغلو» را می‌خواند، غرق این داستان‌ها می‌شدم. فقط کافی بود که یک تصنیف یا آواز را کسی بخواند، برای بار دوم خودم از حفظ و بی‌خطا می‌خواندم. می‌دانید در فرهنگ‌های سنتی، موسیقی محدودیت‌هایی دارد؛ اما من دختر خوشبختی بودم، پدرم علاقه‌مند موسیقی و ادب بود و خیلی تشویقم می‌کرد. یک خوشبختی دیگر هم داشتم که گفتم؛‌‌ همان زندگی میان ایلیاتی‌ها.

 شیطانی نمی‌کردید؟ خاله‌بازی؟ تمام بازی‌های کودکانه؟

نه خیلی! بچه‌های دیگر بازی می‌کردند؛ اما برای من موسیقی مهم بود. سعی می‌کردم قطعات موسیقی را یاد بگیرم.

با این وجود موسیقی را به شکل سینه به سینه یاد گرفتید.

اصلا در قشقایی کلاس و آموزشگاه موسیقی به این شکلی که شما می‌شناسید، وجود ندارد. معلمِ من همین هنرمندانی بودند که شب‌ها جمع می‌شدند و آواز می‌خواندند. مقام «کرم» منسوب به محمدحسین کیانی را از خودش یاد گرفتم. از استاد محمد قلی خورشیدی، موسیقی یاد گرفتم. یکی از مقام‌های قشقایی به نام قصد غلام‌رضا خان به نام پدر خودم بود. من مثل ضبط صوت بودم، اگر تصنیفی را می‌شنیدم، کاملا حفظ می‌کردم. در دوران مدرسه شاگرد بیژن سمندر و عباس عفیفی شدم و با موسیقی شیرازی آشنا شدم. قشقایی همسایهٔ بویراحمر است و با موسیقی آنجا هم آشنا شدم.

برای موسیقی ردیف- دستگاهی هم بعد از ازدواجم پیش یکی از شاگردان تاج اصفهانی به نام استاد شریف رفتم؛ اما قبل از آن، آلبوم‌های محمود کریمی را همیشه گوش می‌دادم، مدام یک ضبط صوت بالای سرم بود و آوازهای او را گوش می‌کردم.

در آن محفل‌های موسیقایی خانه ی پدری، کسی نوازندگی هم می‌کرد؟

گاهی. استاد نکیسا ویولون و سه‌تار می‌زد. بعضی‌ها هم نی می‌زدند. فرود گرگین‌پور که سه – چهار سالی از من بزرگ‌تر بود، آکاردئون می‌زد.

 ویولون و سه‌تار؟

بله؛ اما قشقایی‌ها این ساز‌ها را هم بومی خودشان کرده بودند. کچور دیگر از بین رفته بود.

پيشنهاد همكاری با ذوالفنون و مشكاتيان را رد كردم!

از موسیقی‌دانان موسیقی سنتی هم کسی به خانه‌تان رفت و آمد داشت؟

پدربزرگم با «نورعلی‌خان برومند» دوستی نزدیکی داشت.

شما هیچ از ایشان موسیقی ردیف یاد گرفتید؟

نه من به نورعلی‌خان موسیقی قشقایی یاد می‌دادم. نورعلی‌خان نابینا بود و بچه نداشت. به پدرم می‌گفت پروین را به من بده ببرم وهر وقت دلتان تنگ شد با هواپیما می‌آورمش شیراز. اسم زن «نورعلی‌خان» پروین بود. می‌گفت تو بیا برویم خانهٔ ما، من به پروین خودم می‌گویم پری به تو می‌گویم پروین؛ اسمت را هم عو ض نمی‌کنم. مادربزرگم نگذاشت. آقای شجریان و مشکاتیان هم به ایل می‌آمند.

 برای چه کاری؟

برای تفریح و برای شنیدن موسیقی قشقایی. آقای لطفی خیلی ملودی ضبط کردند و قطعاتی هم با الهام از آن نوشتند. آقای علیزاده هم همین‌طور؛ اما دوستی بیشتر ما با شجریان و مشکاتیان بود و بعد از جدایی این دو، با مشکاتیان بیشتر رفت‌وآمد می‌کردیم. آقای شکارچی و حسن کامکار هم می‌آمدند.

تلاش کردند موسیقی قشقایی را یاد بگیرند. نمی‌دانم؛ ببینید موسیقی قشقایی خیلی مشکل است. اما خواه‌ناخواه تاثیر رویشان می‌گذاشت.

 گفتگو با «پروین بهمنی» بانوی لالایی خوان قشقایی
 
چرا هیچ‌وقت با هم کار مشترکی نکردید؟

اتفاقا آقای مشکاتیان یک‌بار پیشنهاد داد؛ گفتم من با شمار کار نمی‌کنم. پرسید: چرا؟ گفتم: چون شما استاد هستید و بعد هر چه شما می‌گویید باید من گوش کنم. (خنده) یک بار هم آقای ذوالفنون گفت برویم و خارج از کشور کنسرت بدهیم. گفتم خب چند ماه باید تمرین کنیم. گفت چند ماه که فرصت نداریم. گفتم شما موسیقی قشقایی بلد نیستید و باید چند ماه تمرین کنیم و نرفتم. البته بعد پشیمان شدم.

چرا؟

 چون دو – سه ماه بعد از آن فوت کردند. می‌دانید جوانان این موسیقی راحت‌تر یاد می‌گیرند؛ حتی از اساتید موسیقی سنتی. ممکن است یک دختر ۱۸-۱۷ ساله خیلی بهتر از من بخواند.

بعد که مدرسه رفتید، موسیقی در زندگیتان کم‌رنگ نشد؟

نه.

 از درستان نمی‌افتادید؟

اتفاقا بچهٔ درس‌خوانی بودم. در‌‌ همان دبیرستانمان – ما بعد از ابتدایی می‌رفتیم دبیرستان- یک آمفی تئا‌تر داشتیم که هم در آن تئا‌تر بازی می‌کردم و هم موسیقی اجرا. انشایم هم خیلی خوب بود. کلاس هفتم که بودم، سه بار انشایم به ساواک رفت. شناسنامه‌ام از خودم دو سال بزرگ‌تر است و برای همین نسبت به کلاس هفتم خیلی کوچک بودم و پدرم را می‌خواستند و از او می‌پرسیدند که از چه کسی الهام می‌گیرم. (خنده)

ساواک؟  مگر چه می‌نوشتید؟

موضوع یک انشایمان «میهن‌دوستی» بود، من از کوروش و داریوش و عظمت ایران گفته بودم و آخر نوشته بودم که: «ما حالت جغدی را داریم که بر سر ویرانی‌ها مسکن گزیدیم.» ساواک به همین جمله گیر داده بود و منظورت این است که کشور خراب است. یک انشای دیگر هم دربارهٔ صندلی داشتیم؛ بچه‌های دیگر از میخ و چکش و مراحل ساخت آن نوشته بودند؛ من از صندلی‌ای نوشته بودم که زیر پای یک رییس‌دادگاه جنایی بود. او از زنِ همسایه‌اشان خوشش می‌آید؛ اما زن پارسا بوده و با هم درگیر می‌شوند، سر زن روی صندلی می‌خورد و کشته می‌شود.

رییس دادگاه جنایی این صندلی را به خانهٔ زن می‌برد و شوهرش را به جرم قتل محاکمه می‌کند. آخر آن نوشته بودم: «ای صندلی به صدا آی و بگو قاتل کیست؟» اشاره‌ام به کارهایی بود که شاهپور غلامرضا می‌کرد. موضوع یک انشای دیگرمان هم «چرا» بود. در آن انشا مثلا مادرم از پدرم جدا شده و با کسِ دیگری ازدواج کرده بود. به مادرم نامه نوشته بودم که چرا این کار را کرده؟ مگر پدرم چه بدی‌ای داشت؟ در ‌‌نهایت نامهٔ من زمانی به دست مادرم می‌رسید که تابوتی او را از خانه بیرون می‌آوردند. خیلی هم پرسوز و گذاز نوشته بودم. خاله‌ام با من همکلاس بود، به اینجا که رسیدم، جیغ زد: «خودت بمیری». باورش شده بود که خواهرش را کشته‌ام. (خنده)

 این نگاه یعنی اینکه کتاب زیاد می‌خواندید.

خیلی. کلاس دوم ابتدایی، یک‌بار شنیدم که مادربزرگم به مادرم می‌گفت: «این کتاب را نباید دختر‌ها بخوانند.» منظورش کتاب «شعله» جواد فاضل بود. من کتاب را دزیدم و رفتم ته باغ و از صبح تا شب خواندم. هر چه صدایم کردند، بروم ناهار بخورم نرفتم. تمام رمان‌های جواد فاضل را خواندم.

 فهمیدید چرا نباید می‌خواندید؟

خب ماجرایش عشق و عاشقی بود. آخرین جمله‌اش این بود: «با شعله آمدیم و بی‌شعله برمی‌گردیم.» البته چیز مهمی نبود و تاثیر منفی هم رویم نگذاشت. این اولین کتابی بود که خواندم.

چطور دوم ابتدایی توانستید یک کتاب را بخوانید؟

خب کلاس اول الفبا را یاد گرفته بودم.

بزرگ‌تر که شدید، چه خواندید؟

مادر ماکسیم گورکی، کتاب‌های رومن رولان و آثار جلال آل ااحمد.

 کله‌تان خوب بوی قورمه سبزی می‌داده.
بله. زیاد (خنده)
 
 خواندن این جور کتاب‌ها هم که مد شده بود.


نه؛ هنوز مانده بود به اینکه این چیز‌ها مد شود، خودم دوست داشتم. «دامون» - پسرم- سوم ابتدایی که بود، قصه‌های صمد را دادم تا بخواند. نمی‌دانم کار درستی بود یا نه؟ بعد می‌گفتم از این کتاب چه برداشتی کردی؟ بعد توضیح می‌دادم باید مثل صمد رفتار کنی.

او را می‌بردم به حومه‌های شهر و حلبی‌آباد تا با زندگی آن‌ها آشنا شود. در‌‌ همان کودکی با اینکه پدرم «خوان» بود؛ اما می‌رفتم با رعایا حرف می‌زدم. اما یک کتاب که خیلی رویم تاثیر گذاشت «دیزه» بود. بتهوون یک سرود برای ناپلئون می‌سازد تا جنگ را تمام کند؛ اما او بعد از مدتی دوباره جنگی دیگر شروع می‌کند و بتهوون جلوی تمام سرباز‌ها و ژنرال‌های ناپلئونمی‌گوید من سرودم را پس می‌‌گیرم. همان‌جا یاد گرفتم که یک موسیقی‌دان نباید ترسو باشد. کسی که به ناپلئون بگوید: «من سرودم را پس می‌گیرم» من پیرو او هستم.

پروین بهمنی

 شعر هم می‌خواندید؟

زیاد. مولانا و حافظ را خیلی دوست داشتم. اصلا با حافظ حرف می‌زدم. بعضی وقت‌ها برایش گریه می‌کردم؛ یک‌بار رفتم حافظیه تا با او درد و دل کنم؛ آنقدر گریه کردم که سنگ قبر خیس شده بود. همیشه کفش‌هایم را سر خاک حافظ در می‌آوردم، وقتی گریه‌ام تمام شد، سرم را که بلند کردم دیدم یک عالمه جمعیت آمده‌اند حافظیه و همه‌شان کفش‌هایشان را درآورده‌اند و دورتا دورم کفش بود.

بعد از دبیرستان چه کردید؟

تربیت معلم خواندم و مدتی معلم ادبیات بودم.

 چه سالی ازدواج کردید؟

 سال. ۴۹

چند ساله بودید؟

۲۱ سال.

 همسرتان هم اهل موسیقی بود؟

شغلش فنی بود. موسیقی کار نمی‌کرد؛ اما به آن علاقه داشت. غیرحرفه‌ای آواز هم می‌خواند؛ اما ارتباط زیادی با موزیسین‌ها داشت.

 بعد از ازدواج چه کردید؟ همچنان موسیقی را با‌‌ همان قوت ادامه می‌دادید؟

بعد‌ها که مجبور شدم معلمی را کنار بگذارم، چند سالی کشاورزی کردم. یعنی ۷-۶ سال، چندین هکتار زمین را با یک کارگر، کشت می‌کردم و همان‌جا آوازم را می‌خواندم و لذت دنیا را می‌بردم. (خنده) کشاورزی عشق دوم من بعد از موسیقی است و برای همین آنجا هم موفق شدم. با ماشین لندرو می‌رفتم. از کوه و بیابان با ماشین لندروور می‌رفتم سرِ زمین.
 
گفتگو با «پروین بهمنی» بانوی لالایی خوان قشقایی 

خودتان رانندگی می‌کردید؟

بله صبح می‌رفتم و شب برمی‌گشتم. پسر کوچکم دو ساله بود، با او می‌رفتم و می‌آمدم. همه چیز کشاورزی را یاد گرفته بودم، مثلا اینکه چطور با موتور آب از چاه بکشم. روغن موتور را هم خودم عوض می‌کردم. کارگرم تازه ازدواج کرده بود، می‌گفتم نمی‌خواهد تو زود بیایی. خودم صبح زود موتور را روشن می‌کردم و می‌گذاشتم روی زمین‌ها تا آب به آن‌ها برسد. تعداد زیادی کودک هم در آن روستا بود. کتاب به بچه‌ها می‌رساندم. زن‌های روستایی را تشویق می‌کردم تا صنایع دستی تولید کنند. حتی خیلی‌هایشان را تشویق به خواندن می‌کردم. صداهای خیلی خوبی هم بینشان بود. خیلی از نغمه‌ها را همان‌جا ضبط می‌کردم.

کشاورزی و موسیقی تصویری رویایی است.

یک رویای تمام. سختی‌های خودش را هم داشت؛ اما من عاشق کشاورزی بودم. تابستان یک سال تمام بچه‌هایم با هم آبله مرغان گرفتند. در عقب را باز کرده بودم و رختخواب چیده بودم تا پشتِ ماشین با صندلی‌ها هم‌سطح شود و همان‌جا به بچه‌ها رسیدگی می‌کردم و کمپوت و دارویشان را می‌دادم تا بچه‌های ده آبله مرغان نگیرند. ماشین را می‌گذاشتم زیر یک درخت زیرِ سایه.

مردم روستا خیلی دوستتان داشتند؟

خیلی. نه اینکه من بخواهم آن‌ها من را دوست داشته باشند؛ با هم دوست شده بودیم. صبح زود پا می‌شدم و موتور را روشن می‌کردم. وقتی داشتم برمی‌گشتم، تازه کشاورزان دیگر می‌آمدند. یعنی کارم خیلی جلو‌تر از آن‌ها بود. یادم می‌آید آن زمان کود فسفات خیلی کم بود. من رفته بودم ادارهٔ کشاورزی. گفتم کود من را زود‌تر بدهید، بچه‌هایم شهر هستند و باید به آن‌ها برسم. گفتند ماشینِ کود آمده؛ اما هنوز کود‌ها را تقسیم نکرده‌ایم. یک‌باره آقایی آمد و گفت شما‌‌ همان خانمی نیستید که خودش روی مزرعهٔ خودش کار می‌کند؟

گفتم‌‌ همان هستم. گفت ما خیلی از شما عذر می‌خواهیم؛ ما دستمان باز نیست؛ اما باید به شما می‌رسیدیم. گفتم چرا؟ گفت شما زنان را به این کار واداشتید. راست می‌گفت. زن‌ها وقتی می‌دیدند من خودم کار‌هایم را می‌کنم، کم‌کم کارشان را شروع کردم، مثلا برای پَرکردن چغندر، کارگر از دهات مجاور می‌آوردند، اما بعد از مدتی خود زنان این کار را می‌کردند. خلاصه به من ۵۰ بسته کود سیاه جایزه دادند. این کود برای من حکم طلا داشت. فصل برداشت هوا سرد بود، مثلا اگر چغندر‌ها روی زمین می‌‌ماندند، یخ می‌زدند و مردم روستا کامیون‌ها را اول به من می‌دادند. به هر جال چهار سالی هم آن شکلی گذشت تا اینکه پدر دامون، تصمیم گرفت زمین را بفروشد.

 و فروخت؟ به همین وحشتناکی؟

بله. بد‌ترین بخش زندگی‌ام‌‌ همان بود. آن زمین مثل بچه‌ام بود. می‌دانید آدمی وقتی یک گلی جایی می‌کارد به آن دل می‌بندد. حالا شما آن مزرعهٔ به آن بزرگی را در نظر بگیرید. آنجا فقط برای من زمین کشاورزی نبود، همان‌جا کارهای پژوهشی‌ام را هم انجام می‌دادم. می‌رفتم روستاهای اطراف و موسیقی‌هایشان را جمع می‌کردم.

چطور راضی به این کار شدید؟

زمین در اصل برای پدرِ شوهرم بود. اول یکی دو هکتارِ آن را فروختند. آن آقا گفت شما دیگر نمی‌خواهد بیایید، خودم می‌کارم. سر سال برداشتش یک/ نهم من بود. عصبانی بود و می‌گفت شما دستتان خوب است. من گفتم نه آقا! من پایم خوب است.

بعد چه کردید؟

دوباره سرم را با موسیقی گرم کردم. یک ضبط صوت داشتم که برای اینکه از شیطنت‌های بچه‌ها آسیبی نبیند، پشت مبل گذاشته بودمش و هر آهنگی که یادم می‌افتاد، سریع ضبط می‌کردم و دوباره به آشپزخانه می‌رفتم و کار‌هایم را می‌کردم. اواخر دههٔ ۶۰ بود که استارت کار رسمی پژوهشی را زدم و با آقای درویشی در حوزهٔ موسیقی قشقایی همکاری‌های زیادی کردیم. می‌دانید «محمدرضا درویشی» خیلی کار کرده، او من را شناساند. من دوستی ۳۰ سالهٔ بسیار عمیقی با او دارم. با او رفتیم دهات و موسیقی قشقایی را از مرگ نجات دادیم.

این پژوهش‌ها چند سال کشید؟

هنوز هم تمام نشده است. هیچ‌وقت نمی‌شود گفت تمام شده است. همین الان در کتاب دایره‌المعارف سازهای بادی در بخش قشقایی‌اش با هم کار می‌‌کنیم.

پروین بهمنی

چرا تا این اندازه به پژوهش علاقه دارید؟

چون باید این موسیقی را احیا و آخرین ملودی‌هایی که مانده را حفظ کرد. خیلی از این نغمه‌ها مثل موسیقی عاشیق‌های قشقایی داشتند از بین می‌رفتند. برای همین من کارهای پژوهشی کردم و این موسیقی را به فارسی‌زبانان هم یاد دادم. برای اینکه مقام‌ها هم به شکل صحیح انجام شود؛ گروه «حاوا» را تشکیل دادم که نوازنده‌هایش همه قشقایی بودند.

الان هم در زندگی قشقایی‌ها موسیقی همان‌قدر جریان دارد؟

مردم مدتی از موسیقی محلیشان دور شده بودند؛ من بار‌ها از خود قشقایی‌ها شنیدم که این موسیقی کهنه است، خب آن‌ها هم تقصیری ندارند؛ این موسیقی‌های جدید که به شکل مفتضح از برخی کانال‌های ماهواره‌ای پخش می‌شود، موسیقی اصیل و محلی ما را از بین می‌برد؛ در چنین شرایطی کار ما سخت‌تر است و باید بتوانیم موسیقی‌امان را که سینه به سینه به دستِ ما رسیده، حفظ کنیم، شاید ما چهار نفر باقی‌ماندهٔ این موسیقی مردیم، خب نباید این موسیقی با ما از بین برود. من سعی کردم تا جایی این کار را انجام دهم و خوشبختانه به خاطر‌‌ همان فعالیت‌ها توجه مردم به این موسیقی از چند سال پیش دوباره شروع شده است.

 قطعا حضور شما موثر بوده.

در دورانی که توجه به موسیقی ملی و نواحی کم بود؛ موسیقی لس‌آنجلسی رشدِ زیادی ‌کرد و خیلی‌ها فکر ‌کردند موسیقی ایران‌‌ همان است. در حالی که اصلا این‌طور نیست؛ فقط زبانِ خواننده‌هایش فارسی است؛ همیشه دنبال بهانه‌ای می‌گشتم که جوانان را متوجهٔ این موضوع کنم. آن‌ها هم اوایل اهمیتی نمی‌دادند تا بالاخره تا چند سالِ پیش که متوجهٔ این موسیقی شدند. خب کنسرت‌ها و آلبوم‌ها و تقدیرهایی که از من کرده‌اند، خیلی‌ها را متوجهٔ این موسیقی کرده. قشقایی‌ها تازگی‌ها زیاد به من تلفن می‌زنند؛ انگار تازه این موسیقی را فهمیده‌اند. گناهی هم نداشتند، چیزی از این موسیقی نمی‌دانستند. می‌دیدند از کشورهای دیگر برای اجرا از من دعوت می‌کنند یا استادان دانشگاه دربارهٔ من و این موسیقی حرف می‌زنند، خب جذب شدند؛ ضمن اینکه من هم همیشه با لباس محلی خودم همه جا می‌روم.

چطور این همه کار می‌کنید؟

خیلی‌وقت‌ها با خودم می‌گویم بس است؛ اما تا سرم را می‌گذارم روی بالش، فکری جدید به ذهنم می‌آید. الان تنبلی کردم و هنوز بخش کوچکی از کتاب موسیقی و موسیقی‌دانان قشقایی مانده است. کتاب زنان شاخص قشقایی را هم باید بدهم چاپ.

 بیماری اذیتتان نکرد؟

خب کار‌ها را کند کرد دیگر. سرطان درد بدی است. اما مانع من نشد؛ یک‌بار با پرستارم رفتم فرهنگسرای ارسباران؛ حالم اصلا خوب نبود؛ اما تاریخ کنسرت را عوض نکردم.

 الان وضعیت جسمیتان چطور است؟

خوشبختانه بیماری کنترل شده است.
 

Saturday, April 22, 2017

سه تار دلنشین محمدرضا هدایتی MohamadReza Hedayati

Prison Song
One day a friend took me aside
And said I have to leave you
For buying something from a friend
They say I've done wrong
For protecting the name of a man
They say I'll have to leave you,
So now I'm bidding you farewell
For much too long.
And here's a song to sing,
For every man inside,
If he can hear you sing
It's an open door.
There's not a rich man there,
Who couldn't pay his way
And buy the freedom that's a high price
For the poor.
Kids in Texas
Smoking grass,
Ten year sentence
Comes to pass
Misdemeanor
In Ann Arbor,
Ask the judges
Why?
One day a friend said to her kids
I'm gonna have to leave you
For selling something to the man
I guess I did wrong
And although
Songwrite

Tuesday, March 07, 2017

درباره ناصر فخرآرائی کمتر می‌نویسند. در جیبش کارت نشریه "پرچم اسلام" را یافتند، اما آنها که به ترور حسنعلی منصور و هژیر و رزم آراء و احمد کسروی افتخار می‌کنند، ترور شاه را نه آن زمان که شاه بود و نه بعد که شاه رفت به عهده نگرفتند!
رهبران حزب توده ایران هم زیر بار این ترور نرفتند. تروری که به اعلام ممنوعیت فعالیت این حزب در سال 1327 انجامید. برخی گفتند شاخه عملیاتی این حزب که خسروروزبه پایه گذارآن بود این ترور را سازمان داد و رهبری حزب درجریان کارها و فعالیت‌های این شاخه نبود. گفتند نورالدین کیانوری دبیراول پس از انقلاب 57 حزب توده ایران از ماجرا اطلاع غیر مستقیم  داشت. بدین ترتیب است که نه سازمان‌های اسلامی و نه حزب توده ایران ترور شاه در سال 1327 را قبول نکردند و چهره و زندگی ناصرفخرآرائی در آن سالها کمترآشکار شد و در این سالها نیز در فراموشخانه تاریخ نگهداشته شد.
او که بود؟
این بخش را از خاطرات شخصی و منتشر نشده ای بخوانید که دراختیار پیک هفته گذاشته شده و برای اولین بار انتشار می‌یابد:
فصل اول و دردناک زندگی ناصرفخرآرائی
«پدرش حسین فخرآرائی پاسبان و مامور اجراء  دارائی بود. حکم تخلیه خانه، تقسیم اموال بین ورثه و مصادره اموال و... را اجرا می‌کرد. سنگ دل و‌بی‌ترحم. قدی کوتاه، پاهائی به شکل پرانتز و ابروهائی پرمو و کمانی. در جریان اجرای احکام تخلیه خانه و مغازه و تقسیم ارث دست روی این ملک و آن ملک گذاشت و زنان شوهر مرده را با وعده حمایت صیغه می‌کرد و اموالشان را بالا می‌کشید. مادر ناصر فخرآرائی از جمله این صیغه‌ها بود. جوان بود که صیغه شد و به خانه ای آمد که زنان دیگری هم درآن بودند. ناصر را که بدنیا آورد، از خانه رانده شد. فسخ صیغه! خانه ای قدیمی حوالی خیابان سیروس و پامنار تهران.
جمعه‌ها می‌رفتیم به دیدار خواهر بزرگم که تازه زن یک پاسبان دارائی شده بود. حیاط خانه بزرگ بود و به ذوق بازی در آن می‌رفتیم. خواهرم فقط چند سال بزرگتر از ما بود. پدرمان را در جاده شیراز کشته بودند. صاحب چند کامیون بود و در آن سفر قالی و قالیچه به شیراز می‌برد که میانه راه، در یک قهوه خانه کشته شد و بار کامیون به دزدی رفت. چند خانه و مغازه در تهران هم داشت که همه کرایه این و آن بود. پدرناصر، سروکله اش برای کارهای دارائی پیدا شد، اما خواستگار خواهرم نیز از آب درآمد. ما 5 دختر 16 تا 3 ساله بودیم. مادرم دختر بزرگش را داد تا حرف و نقلی برای زن جوانی که 5 دختر داشت بلند نشود، خودش هم خیلی زود زن یک مرد زن دار دیگر شد تا سرپرستی بالای سر خودش و دخترهایش باشد و اموالش را هم سرپرستی کند.
خواهرم عروس همان خانه ای شد که مادر ناصر را حسین فخرآرائی از آن جا بیرون انداخته بود و ناصر را نگه داشته بود.
گوشه حیاط اتاقکی بود بزرگتر از لانه سگ. ناصر در آن زندگی می‌کرد. زندگی نمی کرد. در آن حبس بود. شاید 10-11 سال بیشتر نداشت. اتاق یک پنجره کوچک به سمت حیاط داشت که مثل زندان جلوی آن پنجره میله ای نصب شده بود. ما که در حیاط جمع می‌شدیم، او پشت پنجره انتظار آزادی اش برای پیوستن به ما و بازی با ما را می‌کشید. به خواهرم التماس می‌کردیم و او به پدرناصر التماس می‌کرد: بگذار چند ساعت بیاید بیرون و با بچه‌ها بازی کند. بالاخره رضایت می‌داد، به آن شرط که نه از خانه بیرون برود و نه مادرش به درون خانه بیاید. مادرش که حالا در خانه‌های این و آن کار می‌کرد، نیمه‌های هر جمعه با یک دستمال شیرینی و میوه ای که از خانه‌ها جمع کرده بود می‌آمد و پشت در خانه، در کوچه می‌نشست تا بلکه در خانه را به رویش باز کنند و ناصر را ببیند. گاه صدای گریه و التماس و گاه نفرین‌هایش را می‌شنیدیم. ناصر وقتی از اتاقش بیرون می‌آمد، مثل پرنده ای که از قفس بیرون بیآید بال می‌کشید. هیچکدام ما به گردپایش نمی رسیدیم. مثل ملخ از دیوار و درخت می‌توانست بالا برود و مثل فنر می‌توانست از جا بجهد! اصلا شادی ما در آن جمعه بدون حضور ناصر در بازی ممکن نبود. بعضی جمعه‌ها، غروب، پدر ناصر دلش به رحم آمده و اجازه می‌داد مادر به داخل آمده و فرزندش را ببیند. ناصر را نمی بوسید، بو می‌کشید، مدام دست به سر و رویش می‌کشید، شیرینی دهانش می‌گذاشت. عاشق ناصر بود. این دیدارها کوتاه بود و بدستور پسر ناصر خیلی زود مادر را از پسر جدا کرده و از خانه بیرون می‌کردند.
یک جمعه، وقتی وارد خانه و حیاط شدیم درب اتاق ناصر را  گشوده دیدیم. چند هفته بود که سرو صورتش زخمی بود و اجازه بیرون آمدن از اتاق را هم نداشت. حتی با التماس‌های خواهرم از پدرش. شلاق و سیخ داغ و سیلی خوراک هفتگی او از پدری بود که نه تنها ما، بلکه خواهرم نیز از او می‌ترسید. اما آن سرو صورتی که در این هفته‌ها از او می‌دیدیم خیلی بیش از گذشته کبود و خونین بود. کنار گوش‌ها و گردنش زخمی بود. خواهرم هم نمی دانست پدر ناصر با او در آن اتاق کوچک چه کرده است. آن روز، خیلی زود فهمیدیم گنجشک از قفس پریده است. واقعا گنجشک از قفس پریده بود و ما هم خوشحال بودیم و هم غمگین که او دیگر نیست که به جمع ما برای بازی بپیوندد. خواهرم گفت: دو شب پیش، درب اتاق را که همیشه از بیرون بسته بود، باز کرده، از درخت کنار دیوار بالا رفته و از خانه گریخته است.
رفت و دیگر نیآمد، حسین فخرآرائی ( پدرش) هم پیگیر پیدا کردنش نشد. رفت و بعدها شنیدیم عکاس شده است.
وقتی به شاه تیرانداخت، پدرش هنوز پاسبان اجرائیات دارائی بود و سرگرم بالا کشیدن پول بیوه زنان و خرید ارزان املاک بیوه‌ها و سند روی سند در صندوق بزرگ و سه قفله اتاقش گذاشتن. از فردای ترور شاه رد پاهای ناصر فخرآرائی را پلیس گرفت و رسید به حسین فخرآرائی. از یازده سالگی ناصر را ندیده بود و نقشی در ترور نداشت، اما دیگر نمی توانست پاسبان اجرائیات دارائی با آن لباس مخصوص طوسی رنگ باشد. بازنشسته اش کردند و یا بازخرید و یا اخراج نمی دانم. بسرعت برق و باد شناسنامه ای با فامیل دیگری گرفت و همان حرفه را اینبار بدون لباس ویژه اجرائیات  دارائی دنبال کرد. این بار از آنسوی بام آغاز کرد. چک اجرائی را نقد نمی کرد، بلکه آن را مفت می‌خرید و دست می‌گذاشت روی ملک و دارائی صاحب چک. تخلیه ملک این و آن را اجرا نمی کرد، بلکه وارد معامله شده و مفت می‌خرید. برای حسن شهرت نیز سفری به مکه کرد و شد: حاج حسین ارجمندنیا 
فصل دوم زندگی ناصرفخرآرائی
ناصر فخرآرائی درفاصله آن شبی که از درخت خانه بالا رفت و گریخت تا آن روز که در دانشگاه تهران 6 تیر به سوی شاه شلیک کرد و وقتی هفتمین یا ششمین گلوله در لوله گیر کرد و از پشت به گلوله اش بستند، کجا بود و چه کرد؟
بخش دوم زندگی او را به نقل از کتاب "خاطرات مطبوعاتی" فرید قاسمی و به نقل از دوست و یار وفادار ناصر فخرآرائی در سالهائی که او از خانه گریخت "مرتضی احمدی" بخوانید.
« بهارسال 1324 که من هنوزفوتبال را رها نکرده بودم، دریک مسابقه دوستانه با تیم فوتبالی روبرو شدیم به نام « آفتاب شرق» که از بر و بچه‌های دوشان تپه تشکیل شده بود. مربی وسرپرست تیم جوان بلند قد و سفید رویی بود که گوش‌های ناجوری داشت. مثل این که از هرگوش او تکه ای بریده باشند. نامش ناصرفخرآرایی معروف به « ناصربی گوش» یا « ناصرفنر» بود.
آشنایی من با او از اولین مسابقه درزمین خاکی راه آهن آغازشد. ناصرغیراز اداره کردن تیم، دفاع وسط هم بود. اوبازیکنی خودخواه، جسور، قرص و استخوانداربود، شوت‌های سنگین وسرکشی داشت، ازنفس کم نمی آورد و درطول بازی خستگی برایش مفهومی نداشت. فوتبالیست با تجربه ای بود، اما‌بی‌رحمی ازحرکات پا به توپش مشخص بود، با هرتیمی که روبه رو می‌شد یکی دو نفراز یاران حریف را که دروازه او را تهدید می‌کردند با خشونت لت وپارمی کرد. آن زمان نه کارت زردی دربین بود و نه کارت قرمز. حتی اخطار به بازیکن خاطی هم معمول نبود، دو اخطاره بودن بازیکن و اخراج اززمین هم سابقه نداشت. در واقع می‌توان گفت مثل امروزمقرراتی وجود نداشت که بازیکنان درزمین ملزم به اجرای آن‌ها باشند.
یکی دو بازی که با تیم آن‌ها کردیم، با شگردش آشنا شدم و صریحا به او گفتم که اگرهریک ازبازیکنان راه آهن را مصدوم کنی پاسخ بدی به تو خواهم داد. یکی دوبارهم همین کار را کردم، حتی یک بار قلم پای او را نشانه گرفتم فریادش به آسمان رسید. ناصرکه برای اولین باربه زمین سختی بر خورد کرده بود لااقل برای ما دست وپایش را جمع کرد، هربارکه با تیم راه آهن که من مربی و سرپرستش بودم روبه رو می‌شد، جانب احتیاط را از دست نمی داد و این پایه دوستی من او شد. بالاخره هرچه باشد من هم بچه تخس جنوب شهربودم، این گونه درگیری‌ها قلق وآشنای خلق وخوی ما بود و به اصطلاح جلوی این و آن کم نمی آوردیم، چون برای ما اسباب سر شکستگی بود. سرد و گرم چشیده‌ها به ما حقنه کرده بودند که جواب،‌های را باید با هوی بدهیم و همین کار را هم می‌کردیم.
ناصرفخرآرایی جوانی بود جسور، خودخواه، بلندپرواز و درعین حال زود رنج و شکننده. به آنچه می‌گفت اعتقاد داشت و ازنصیحت و ارشاد گریزان بود. از میزان تحصیلاتش چیزی نمی گفت، ولی دوستانش می‌گفتند که بیش تراز پنج کلاس ابتدایی درس نخوانده. به ورزش علاقه زیادی داشت، اندامش ورزیده بود، با هرگونه اعتیاد به شدت مخالف و ازسلامتی کامل جسمی برخوداربود.
درپایان سال 1325 به علت مشغله زیاد وکارهای هنری ناگزیر به ترک زمین فوتبال شدم، اما دوستی من و ناصرادامه داشت. او گاهی برای دیدن برنامه‌های من سری به تماشاخانه می‌زد ومن هم گهگاهی که فرصت پیدا می‌کردم به گراورسازی ای که او درآن کارمی کرد و در ساختمان گراند هتل واقع بود، می‌رفتم. ناصر گراور ساز ماهری بود.
دهه اول بهمن ماه سال 1327 که ناصر را برای دیدن نمایشنامه دعوت کرده بودم، اوهم متقابلا مرا برای جشن سالگرد افتتاح دانشگاه دعوت کرد که در حضورشاه برگزارمی شد. من که خیلی دلم می‌خواست این جشن را از نزدیک ببینم فوری پذیرفتم. روزموعود، پانزدهم بهمن ماه 1327، درحالی که یک کارت سفید چهارگوشه با اضلاع مساوی دردست داشت ویک دوربین مکعب شکل به گردنش آویزان بود، جلوی درورودی دانشگاه تهران منتظرم بود.
مامورین امنیتی مدعوین را به شدت کنترل می‌کردند، ولی من وناصرهم چون مقامات رده بالا بدون هیچ بازبینی بدنی وارد شدیم. این برای من خالی ازتامل نبود، زیراشاره ناصربه مامورین جواز ورود من بود.
او تا سالنی که مخصوص مدعوین بود مرا راهنمایی کرد و رفت. شاه واردشد، مدعوین برای ادای احترام به پاخاستند و مجددا نشستند. هنوز چیزی ازاجرای مراسم نگذشته بود که ناصر در حالی که با دوربین در چند قدمی شاه ایستاده بود دوربین را برای عکس برداری جلوی صورت خود گرفت و به سرعت به طرف شاه تیراندازی کرد.)  روز بعد درمطبوعات خواندیم که اسلحه در دوربین جاسازی شده بود(. این خونسردی و سرعت عمل نیاز به تعلیمات ویژه ای داشت که به طور یقین زمینه ساز این ماموریت دقیق و حساس برای ناصر بود.
با صدای شلیک گلوله‌ها وضع موجود نه تنها من، بلکه تمام حاضران، چنان وحشت زده شده بودیم که نه ازتعداد گلوله‌های شلیک شده و نه از حرکات سریع شاه که به دورخود می‌چرخید چیزی نفهمیدیم. بعدها در روزنامه خواندیم که سرتیپ صفاری رئیس شهربانی، با شلیک دو سه گلوله به زندگی ناصر خاتمه داده است.
زن و مرد ‌بی‌هدف این طرف و آن طرف می‌دویدند، هرکس می‌خواست خودش را ازآن مخمصه نجات دهد. بگیر بگیر عجیبی بود، با دستور مامورین درهای سالن بسته شد، از یکایک دعوت شده‌ها بازجویی می‌کردند و پس از رفع سوء ظن آزاد می‌شدند. فقط دوسه نفر بازداشت شدند. نوبت به من رسید، هرسئوالی که کردند به درستی پاسخ دادم. وقتی دوستی خودم را با ناصر و چگونگی ورودم به دانشگاه را بیان کردم همه چیزعوض شد.
سئوال: دعوت قبلی داشتین؟
جواب: بله
سئوال: دعوت نامه ازطریق دانشگاه برای شما فرستاده شده بود؟
جواب: خیر.
سئوال: پس به وسیله کدام مرجع یا شخص بوده؟
جواب: به وسیله دوستم.
سئوال: ممکن است دوست خود را معرفی کنید؟
جواب: آقای ناصرفخرآرایی.
این همان چیزی بود که دنبالش بودند، به ظاهر سرنخ را پیدا کرده بودند. همه را آزادی کردند و مرا که از هیچ چیز خبر نداشتم بازداشت کردند. چشم‌هایم را بستند و با همان وضع درحالی که دو نفر زیر بازویم را گرفته بودند به وسیله یک خودرو به نقطه دیگر بردند.
در اتاقی بزرگ که چهار نفر اطرافم را گرفته بودند، سئوال پیچم کردند این بازجویی تا یک و نیم بعد از نیمه شب ادامه پیدا کرد، ازآن جا که تمام سئوالات را که چند بار هم تکرار شد با صداقت و بدون تغییر پاسخ گفتم آن‌ها به راستگویی من پی بردند، افزون بر این‌ها من شهرت زیادی داشتم و مامورین امنیتی به خوبی مرا می‌شناختند.
سرانجام آزادم کردند و با یک سواری تا منزل بردند و ازپدرم تعهد گرفتند که من نباید ازحوزه قضایی تهران بدون اطلاع قبلی خارج شوم.
ناصرعلاقه زیادی به شهرت داشت و حس می‌کردم که گهگاهی نسبت به شهرت من حسادت می‌کند. از ولخرجی ابایی نداشت، به خصوص در دو ماه آخرعمرش سخاوتمندانه بریز و بپاش می‌کرد و این برای من اسباب حیرت بود، زیرا با درآمدش به هیچ وجه تناسبی نداشت.
او اواخر تا حدودی کم حرف، منزوی و اکثرا به اصطلاح « توخودش» بود. شاید ماموریت خطرناکی که درپیش داشت، حالات و افکارش را تحت الشعاع قرارداده بود. ناصر، آن ناصرهمیشگی نبود.
بعدها افشا شد که ماجرای ترور شاه برنامه از پیش ساخته خودشان و احمقی مثل ناصرفخرآرایی بازیگر پایانی آن بوده که به « ملت شاه پرست» تزریق کنند که « خدا نخواست به وجود مبارک ظل اللهی، آسیبی برسد.
ترور شاه و کشته شدن ناصر، گذشته از اراجیفی که در روزنامه‌های وابسته آن زمان برای گمراه کردن افکارعمومی درج شده بود، شایعات دور از ذهن را هم میان آورده بود. این شایعات علت ترورشاه را در دو مورد خلاصه می‌کردند.
 غیرقانونی کردن حزب توده ایران: دست اندرکاران و صاحب منصبان دولتی ناصر فخرآرایی را منسوب به حزب توده ایران می‌خواندند و این سازمان سیاسی را پایه ریز طرح این ترور معرفی می‌کردند. درحالی که ضارب نه تنها اندیشه خاصی نداشت، بلکه به گفت وگوهای زیادی که دراین مورد با هم داشتیم او را دشمن افراطی حزب توده ایران می‌شناختم و شکی هم در این مورد ندارم.
از قطع ارتباط و نزدیکی شاه و مردم: این مورد هم سخت غیرمنطقی به نظر می‌رسید زیرا شاه که به قول بعضی‌ها « بین مردم پلاس بود» چه گلی به سر این جماعت بیگناه ریخته بود که با این صحنه سازی مسخره خلق خدا را ازاین نعمت بزرگ‌بی‌نصیب کرده است ) من و زندگی، ص 109 –

Tuesday, February 14, 2017


بابک زنجانی در فیلم قیصر:
هیچی بابا، من بودم خاوری،
سعیدقصاب

صدوهفتادتا نماینده مجلس آره و اینا خیلی بودیم
مموت هم بود
محمود؟کدوم محمود؟
مموتی دیگه
مموت احمتی
میشناسیش
ازما نه ازاونا آره که بریم اختلاس
تونمیری به موت قسم اصن ما تو نخش نبودیم،
آره نه گازدنده دم بانک مرکزی اومدیم پایین
یکی چپ یکی راست یکی بالایکی پایین دلارویورو جور شد
سرخزانه نشسته بودیم داشتیم می‌خوردیم
سه هزار میلیارد رو کشیدیم بالا لولِ لول شدیم
دوازده هزار میلیارد رو کشیدیم بالا بسلامتی بابک پاتیل پاتیل شدیم هزارمیلیارد رو اومدیم بریم بالا سعید مرتضوی نامرد ساقی شد
گفت بریم بالا بسلامتی تک خوراش!
تونمیری بموت قسم خیلی تو لب شدم
این جیب نه اون جیب سند کشیدم بیرون
تارفتم اومدم دیدم هیشکی نیست همه در رفتند
پریدم تو اوتول اومدم دمه دادگستری
دیدم یه قاضیه هیکل میزونیه یه اتهام زد بهم گیج شدم
گفتم هته ته! من خط قرمز مموتم
ده سال حبس گذاشت تو پروندم
گفتم نامرداش
وساطت کردند ده سال رو کردند پنج تا
رفتیم حبس دو روز نگذشته بود چشام باز کردم دیدم مرخصی ام
حالا ما به همه گفتیم حبس کشیدیم
شمام بگید کشیده، آره
خوبیت نداره
واردی که!

Friday, January 13, 2017

کافه سه پنج: رضا براهنی:از جمهوری‌ اسلامی دلخور نیستم

کافه سه پنج: رضا براهنی:از جمهوری‌ اسلامی دلخور نیستم: چهار دهه پیش، رضا براهنی (نمونه‌ی روشنفکران انقلابی ایرانی) در مبارزه با شاه و رژیم پهلوی، و در ستایش انقلاب اسلامی و رهبرش آیت‌الله خمی...