Monday, September 14, 2015

Sunday, September 06, 2015

Kansas - Dust in the Wind (Official Video)

لحظه‌ای خاموش ماند، آنگاه
باز دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت و باز آمد
سیب را بویید
گفت
گپ زدن از آبیاریها و از پیوندها کافی ست
خوب
تو چه می‌گویی؟
آه
چه بگویم؟ هیچ
سبز و رنگین جامه‌ای گلبفت بر تن داشت
دامن سیرابش از موج طراوت مثل دریا بود
از شکوفه‌های گیلاس و هلو طوق خوش آهنگی به گردن داشت
پرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بیدار
با حریری که به آرامی وزیدن داشت
روح باغ شاد همسایه
مست و شیرین می‌خرامید و سخن می‌گفت
و حدیث مهربانش روی با من داشت
من نهادم سر به نردهٔ آهن باغش
که مرا از او جدا می‌کرد
و نگاهم مثل پروانه
در فضای باغ او می‌گشت
گشتن غمگین پری در باغ افسانه
او به چشم من نگاهی کرد
دید اشکم را
گفت
ها، چه خوب آمد به یادم گریه هم کاری است
گاه این پیوند با اشک است، یا نفرین
گاه با شوق است، یا لبخند
یا اسف یا کین
و آنچه زینسان، لیک باید باشد این پیوند
بار دیگر سیب را بویید و ساکت ماند
من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم
آه
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می‌گفتم به او، باید چه می‌گفتم؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی است
خامشی بهتر
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می‌گفت خاموشی ست
چه بگویم؟ هیچ
جوی خشکیده ست و از بس تشنگی دیگر
بر لب جو بوته‌های بار هنگ و پونه و خطمی
خوابشان برده ست
با تن بی خویشتن، گویی که در رویا
می بردشان آب،‌ شاید نیز
آبشان برده ست
به عزای عاجلتی بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هر جا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن 
 
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور
یک جاودانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالی‌های گرد آلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند

Saturday, September 05, 2015

Cafe-Naderi
فروغ در بغل خود من مرد
«هر کس گفته خبر مرگ فروغ را در کافه نادری به من دادند، غلط کرده. اون طفلک که در بغل خود من مرد. در ده‌قدمی استودیو من تصادف کرد. خودم او را تا مریضخانه بردم. بیمارستانی در همان نزدیکی بود، اما گفتند که بیمارستان بیمه‌ی کارگران است، او را بستری نکردند. هر چی اصرار کردم، زنک قبول نکرد. ناچار از دروس رفتم تا بیمارستان رضا پهلوی در میدان تجریش. زمانی هم که او را گذاشتند روی برانکارد تا اتاق عمل زنده بود و نفس می‌کشید. وقتی پشت در اتاق عمل نشسته بودم، جنازه‌اش را آوردند بیرون. من هرگز کافه نادری نبودم. خانه‌ی من دروس بود، بروم کافه نادری چه کار کنم؟ مزخرف می‌گویند.»
گلستان حالا در نودوسه سالگی روایت خبر مرگ فروغ فرخزاد در کافه نادری را رد می‌کند و خط بطلان می‌کشد بر حرف‌هایی که پیش از این در گفت‌وگو با پرویز جاهد بیان کرده بود: «فروغ رفت خانه‌ی مادرش ناهار خورد و بعد آمد پیش من در استودیو. خواهر فروغ توی خونه غش کرده بود و ناخوش بود و وقتی اون اومد پیش من ناراحت بود و دید من دارم کار می‌کنم. نوار صدای من خراب شده بود و دستگاه من آن را پاک نمی‌کرد و محمود هنگوال هم پهلوی من بود. به فروغ گفتم که تلفن کن به آقای ابوالقاسم رضایی که دستگاهش‌ رو برداره بیاورد و فروغ هم گفت شاید اون سر کار نباشه، من این نوار را می‌برم و پاک می‌کنم و می‌آرم و بعد همراه رحمان (کارگر استودیو) سوار جیپ استیشن من شد و رفت و دیگر هم برنگشت و مرد.»
گفت‌وگو با جاهد و گفتاری جسته‌وگریخته از پوران فرخزاد تنها گفته‌های مستند درباره‌ی مرگ فروغ بود تا اینکه سال گذشته مسعود کیمیایی، در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی شرق، حرف‌های دیگری زد: «فروغ فرخزاد در حادثه‌ی رانندگی سرش به جدول می‌خورد و کشته می‌شود. باید فردا برویم از پزشکی قانونی جنازه‌اش را تحویل بگیریم و تشییع کنیم. اتومبیل خواهرم را می‌گیرم. نوزده‌ساله‌ام. تصدیق رانندگی ندارم. همه سوار می‌شوند. محمدعلی سپانلو، مهرداد صمدی، اسماعیل نوری‌علا و احمدرضا احمدی. راه می‌افتیم به سمت پزشکی قانونی. جنازه را با آمبولانس حمل می‌کنند. تند می‌رود. همه جا می‌مانند. جامانده‌ها می‌روند ظهیرالدوله. ما به دنبال آمبولانس می‌پیچیم زرگنده، آنجا یک غسالخانه هست. مردی از غسالخانه بیرون می‌آید. می‌گوید: غسال ‌زن نداریم. باید به مرحوم محرم شوید. خطبه‌ای خوانده می‌شود. دو نفر از ما به فروغ محرم می‌شویم. می‌شویم برادران او. روی او آب می‌ریزیم.»(۹)
گلستان درباره‌ی این حرف‌ها فقط به گفتن چند جمله اکتفا می‌کند: «کیمیایی پسر خیلی خوبی است. خیلی هم چاخان است. گفته دیگر من چه‌ کار کنم.»
«این خانه سیاه است» را از نظر فکری و پولی من درست کردم
«فیلم ’خانه سیاه است‘ را دزدیده‌اند. این فیلم را از نظر فکری و پولی من درست کردم و فروغ هم اداره‌اش کرده. آقایی به اسم اکرمی و کی و کی این فیلم را به نام خودشان کردند. درحالی‌که هیچ ارتباطی به آن نداشتند. چند وقت پیش این فیلم در لندن به نمایش درآمد. در آنجا این حرف‌ها را زدم.»
گلستان اشاره می‌کند به بحثی که بارها و بارها در رسانه‌ها مطرح شده. ماجرایی که سرآغازش به ۱۳۷۶ برمی‌گردد. ماجرای اکران نسخه‌ی دومی از «این خانه سیاه است» در مجامع بین‌المللی بدون اجازه‌ی او. شاید بتوان سرآغاز این بحث را ناصر صفاريان دانست که گلستان در نامه‌ای مفصل جوابش را داده است. بر اساس مطالب منتشرشده درباره‌ی این ماجرا، صفاریان در تحقيقات و انجام گفت‌وگوهاي مفصل با صاحب‌نظران براي ساخت يك سه‌گانه درباره‌ی فروغ، اتفاقي نسخه‌ی ديگري از «خانه سياه است» را پيدا می‌کند. خودش می‌نویسد: «ما به نسخه‌ی كامل‌تری از ’خانه سیاه است‘ دست پیدا كردیم كه نسخه‌ی اصل همان كپی نمایش‌داده‌شده در لوكارنو و نیویورك است، با كیفیت بهتر. پس از نوشته‌ی جمشید اكرمی درباره‌ی نسخه‌ی جدید، این مستند از امریكا برای ’ماهنامه‌ی فیلم‘ فرستاده شد.» آنها تصميم می‌گیرند، با وجود انكار شديد ابراهیم گلستان در وجود نسخه‌ی ديگري از فيلم (كه نه قطعه‌ی اضافه و يك قطعه‌ی متفاوت داشت)، هر دو نسخه را به اضافه‌ی گفت‌وگوهايي درباره‌ی فيلم به یک شبكه‌ی ويدیويي ارائه كنند تا امكان مقايسه بين دو نسخه وجود داشته باشد و اين نسخه در ۱۳۸۱ و همزمان با چهلمين سال ساخت آن فيلم نمایش داده می‌شود.
Forough
براهنی در مجله‌ی فروسی چه نوشت؟
«آقایی هم در تهران بود به نام رضا براهنی که روز پنجشنبه در مجله‌ی ’فردوسی‘ مطلبی در مورد این خانم (فروغ) نوشت که برود زیر ابرویش را بردارد و به مسایل پایین‌تنه فکر می‌کند. جمعه، شنبه، یک‌شنبه، دوشنبه، سه‌شنبه بود که فروغ مرد. این آقا پنجشنبه‌ی بعد مقاله‌ی مفصلی نوشت در مجله‌ی ’فردوسی‘ که این خانوم الهه بود و … ضد تمام نوشته‌های قبلی‌اش حرف‌ زد.»
رضا براهنی، هنوز هم پس از گذشت سالیان طولانی از زمانی که در مجله‌ی «فردوسی» فروغ را «شاعره‌ی شهید» خطاب کرد، او را شاعره‌ی زن پیشرو ایران می‌داند. در چاپ‌های جدید «طلا در مس» ردپایی از ناسزاگویی او به فروغ نیست. گرچه آیدا مجیدآبادی، دانشجوی دوره‌ی دکتری ادبیات که پایان‌نامه‌اش با عنوان «خوانش‌های متفرقه از متنی واحد» با بررسی موردی درباره‌ی فروغ فرخزاد، می‌نویسد: «کتاب طلا در مس، که یکی از کتاب‌های مشهور رضا براهنی به‌شمار می‌آید، نیز حاوی مطالب توهین‌آمیز به فروغ و دیگر شاعران معاصر کشور است. او در این کتاب از سهراب با نام بچه بودای اشرافی یاد می‌کند و الفاظی مثل جنون، حماقت، و ساده‌لوحی را درباره‌ی او به‌کار می‌برد. نصرت رحمانی نیز در بینش او غول یک‌چشم است و شاملو و اخوان نیز از تیررس اظهارنظرهای غیرفنی، شخصی و تعصب‌های ایدئولوژیک او در امان نمی‌مانند. به اعتقاد براهنی، فروغ در دوره‌ی اول زندگی در وقاحت و کثافت و پررویی فروغلطیده بود و رفتاری جلف و فرنگی‌مآبانه داشته است.»(۱۰)
برای روشن شدن مسأله می‌شود شماره‌های منتشرشده‌ی‌ مجله‌ی «فردوسی» (در بهمن  ۱۳۴۵) را در کتابخانه‌ی مجلس ورق زد. در یکی از ستون‌های شماره‌ی ۸۰۳  مجله‌ی «فردوسی» آمده: «در این هفته خانم فروغ فرخزاد، ضمن یک مکالمه تلفنی با مسئولان مجله، نسبت به چاپ شعرشان در مجله فردوسی اعتراض کردند و اطلاع دادند که چون ایشان به روش مجله فردوسی معترضند و به خوانندگان مجله فردوسی از نظر فهم شعری اعتقاد ندارند موردی نمی‌بینند که شعرشان در این مجله چاپ شود. ما ضمن عرض معذرت از خانم فروغ فرخزاد شاعره معروف از مسئولان صفحه ادبی نیز تقاضا کردیم که از این پس رعایت این اعتقاد راسخ شاعره معروف را بنمایند ولی امیدواریم خانم فرخزاد در مورد سایر نشریات این ممنوعیت را عمومیت ندهند و برای آثار خودشان بغیر از مجامع حضوری سایر مردم را هم قابل تشخیص بدهند گو اینکه چاپ آخرین عکس‌های مشارالیه با آثار شعری‌شان در مجلات هفتگی تهران نشان می‌دهد که ایشان خوشبختانه فقط فردوسی را مورد غضب قرار داده‌اند.»(۱۱)